اگر ميدونستي چقدر دوستت دارم ... براي اومدنت بارون رو بهانه نميکردي ، رنگين کمان من

 

در حسرت موجم ، باران کفافم نیست. درمان درد من ، باران ِ نم نم نیست

 

باران
یا
دوشِ آب،
چه فرقی می‌کند؟
وقتی عاشقی
زیرِ هیچ‌کدام
آواز نخواند...

کاش وقتی آسمان بارانی است ، چشم را با اشک باران تر کنیم

کاش وقتی که تنها میشویم ، لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم . . .

میدانم که می مانی و از قلبم بیرون نمیروی. پس لااقل باران را بهانه کن. دارد باران می آید

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.....

چشمهای من از دوریت کنون مثل آسمان بارانیست ابرها میبارند و آرام میشوند اما چشمهایم می بارند و بیقرار تر میشوند
  کاش تا ابرها آرام نشده اند بیایی 

باز باران آمد

از هوا یا ز دو چشم خیسم؟

نیک بنگر!

چه تفاوت دارد...

 

خدا ابر رو به گريه مياره تا گلها بخندن، پس هر وقت بارون آمد يادت نره بخندی...